|
+ نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 و ساعت
11:30 |
گون از نسيم پرسيد به كجا چنين شتابان؟ دل من گرفته زين جا هوس سفر نداري زغبار اين بيابان؟ سفرت بخیر اما
+ نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 و ساعت
10:31 |
+ نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 و ساعت
9:50 |
+ نوشته شده توسط در شنبه هجدهم فروردین 1386 و ساعت
12:53 |
+ نوشته شده توسط در شنبه هجدهم فروردین 1386 و ساعت
10:15 |
+ نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 و ساعت
9:21 |
دخترک روسپی شهر ما پاکترین چهره این شهر بود گرچه بظاهرعملش ننگ بود لیک به اجبار در این نقش بود مرهم تنهائی هر فرد بود باده هر جائی این جمع بود خنده او از دل پردرد بود روشنی از اشک رخ شمع بود ...
+ نوشته شده توسط در سه شنبه هشتم اسفند 1385 و ساعت
8:57 |
بروای زن،برو ای لکه آلوده به ننگ + نوشته شده توسط در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت
10:23 |
آن که می گوید دوستت دارم
خیناگر غمگینی ست
که آوازش را از دست داده است
ای کاش عشق را
زبان سخن بود.
هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من
عشق را
ای کاش زبان سخن بود.
آن که می گوید دوستت دارم
دل اندوهگین شبی ست
که مهتابش را می جوید
ای کاش عشق را
زبان سخن بود.
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره گریان
در تمنای من
عشق را
ای کاش زبان سخن بود.
« احمد شاملو » + نوشته شده توسط در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت
9:52 |
تو که دستت به نوشتن اشناست دلت از جنس دل خستۀ ماست دل دریا رو نوشتی همه دنیا رو نوشتی دل مارو بنویس... دل مارو بنویس بنویس هرچه که مارو به سر اومد بد قصه ها گذشتو بدتر اومد بگو از ما که به زندگی دچاریم لحظه هارو میکشیم نمیشماریم بنویس از ما که در حال فراریم توی این پاییز بد فکر بهاریم دست من خسته شد از بس که نوشتم پای من ابله زد بس که دویدم تو اگر رسیده ای مارو خبر کن چرا اونجا که تویی من نرسیدم تو که از شکنجه زار شب گذشتی از غبار بی سوار شب گذشتی تو که عشقو با نگاهت تازه دیدی بادبان به سینۀ دریا کشیدی بنویس از ما که عشقو نشناختیم حرف خالی زدیمو قافیه باختیم بگو از ما که تو خونمون غریبیم لحظه لحظه در فرارو در فریبیم بگو از ما که به زندگی دچاریم لحظه هارو میکشیم نمیشماریم + نوشته شده توسط در شنبه چهاردهم بهمن 1385 و ساعت
11:34 |
تو که دستت به نوشتن اشناست دلت از جنس دل خستۀ ماست دل دریا رو نوشتی همه دنیا رو نوشتی دل مارو بنویس... دل مارو بنویس بنویس هرچه که مارو به سر اومد بد قصه ها گذشتو بدتر اومد بگو از ما که به زندگی دچاریم لحظه هارو میکشیم نمیشماریم بنویس از ما که در حال فراریم توی این پاییز بد فکر بهاریم دست من خسته شد از بس که نوشتم پای من ابله زد بس که دویدم تو اگر رسیده ای مارو خبر کن چرا اونجا که تویی من نرسیدم تو که از شکنجه زار شب گذشتی از غبار بی سوار شب گذشتی تو که عشقو با نگاهت تازه دیدی بادبان به سینۀ دریا کشیدی بنویس از ما که عشقو نشناختیم حرف خالی زدیمو قافیه باختیم بگو از ما که تو خونمون غریبیم لحظه لحظه در فرارو در فریبیم بگو از ما که به زندگی دچاریم لحظه هارو میکشیم نمیشماریم + نوشته شده توسط در شنبه چهاردهم بهمن 1385 و ساعت
11:34 |
+ نوشته شده توسط در یکشنبه هشتم بهمن 1385 و ساعت
9:20 |
+ نوشته شده توسط در شنبه هفتم بهمن 1385 و ساعت
10:51 |
شب ها كه دريا، مي كوفت سر را
بر سنگ ساحل، چون سوگواران؛ *** شب ها كه مي خواند، آن مرغ دلتنگ، تنهاتر از ماه، بر شاخساران؛ *** شب ها كه مي ريخت، خون شقايق، از خنجر ماه، بر سبزه زاران؛ *** شب ها كه مي سوخت، چون اخگر سرخ در پاي آتش، دل هاي ياران؛ *** شب ها كه بوديم، در غربت دشت بوي سحر را، چشم انتظاران؛ *** شب ها كه غمناك، با آتش دل، ره مي سپرديم، در زير باران؛ غمگين تر از ما، هرگز نمي ديد چشم ستاره، در روزگاران ! *** اي صبح روشن ! چشم و دل من روي خوشت را آئينه داران ! بازآ كه پر كرد، چون خنده تو آفاق شب را، بانگ سواران !
+ نوشته شده توسط در شنبه هفتم بهمن 1385 و ساعت
9:41 |
هروقت دلت گرفت ؛ هروقت آسمون برات مثل همیشه آبی نبود ؛ هر وقت احساس کردی داری زیر بار مشکلات خورد میشی ؛ هروقت حس کردی دیگه به درد هیچ کاری نمیخوری ؛
هروقت حس کردی که خیلی بی مصرف و پوچی ،
هروقت حس کردی خیلی تنها شدی ،
به اون بالا نگاه کن .
ته دلت با اون خلوت کن . اونی که همیشه همراهته ، ولی تو نمی بینیش .
اونی که همیشه مراقبته ولی تو بی خبری .
اونی که طاقت نمیاره تو یه گوشه غمگین بشینی .
اونی که فقط صفتش بخششه و سراسر صفاست .
به اونی فکر کن که برات بارون میفرسته تا تو زیر بارون قدم بزنی و تازه بشی .
به اونی فکر کن که هر روز رنگ آسمونو عوض میکنه تا برات یکنواخت نباشه
به اونی فکر کن که نمیزاره تنها بمونی .
از اون بخواه . فقط از اون کمک بگیر .
به چیزهای قشنگی که برات هدیه فرستاده فکر کن .
به پدر و مادر و دوستای خوبت .
ببینم چند وقته به چشمای مادر و پدرت خیره نشدی ؟
چند وقته که صورتشونو نبوسیدی ؟
چند وقته که صداشون نکردی ؟
چند وقته که تنهایی رو خودت برای خودت ساختی ؟
بی حرکت نشستی !!
که چی بشه ؟
تا کی؟
تا خودت نخوای هیچوقت تغییری نمیکنی
تا خودت نخوای که به مشکلات غلبه کنی هیچ کس نمیتونه کمکت کنه .
پاشو .
یه یاعلی بگو و آستین هاتو بالا بزن .
پاشو به دورو برت خوب نگاه کن .
اینهمه قشنگی .
اینهمه زیبایی .
اینهمه کسانی که میتونی حداقل تنهاییتو با اونها قسمت کنی . اما تو نمی خوای .
تو میخوای فقط یه گوشه کز کنی و بگی این سرنوشت منه ؟
سرنوشت توی دستای من و توست .
سر نوشت با همت خودمون رقم زده میشه .
پاشو . وقت داره میگذره .
عمر رفته برای هیچ کس بر نگشته و برای تو هم هیچ وقت بر نمیگرده .
به مشکلات نیشخند بزن قبل از اینکه توی چنگالش اسیر بشی .
دستتو محکم به ریسمانی که خدا برات میفرسته گره بزن .
نترس
برو جلو
هر وقت از هر چیز ترسیدی برو سمتش .
برو توی دلش . ایتطوری دیگه ترس برات معنی نداره .
فقط بجنب .
وقت کمه .
![]() اما اگه بخوای و همت کنی توی این وقت کم خیلی هم وقت زیاد میاری .
فقط پاشو .
زودتر .
+ نوشته شده توسط در سه شنبه سوم بهمن 1385 و ساعت
9:55 |
(آخرين جرعه اين جام)
همه مي پرسند:
چيست در زمزمه مبهم آب؟ چيست در همهمه دلكش برگ؟ چيست در بازي آن ابر سپيد روي اين آبي آرام بلند كه ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال .......... چيست در خلوت خاموش كبوتر ها؟ چيست در كوشش بي حاصل موج؟ چيست در خنده جام؟ كه تو چندين ساعت مات و مبهوت به آن مي نگري!؟ .................... نه به ابر نه به آب نه به برگ نه به اين آبي آرام بلند نه به اين خلوت خاموش كبوتر ها نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام من به اين جمله نمي انديشم .......... من مناجات درختان را هنگام سحر رقص عطر گل يخ را با باد نفس پاك شقايق را در سينه كوه صحبت چلچله ها را با صبح نبض پاينده هستي را در گندم زار گردش رنگ و طراوت را در گونه گل همه را مي شنوم مي بينم من به اين جمله نمي انديشم! به تو مي انديشم اي سرا پا خوبي تك و تنها به تو مي انديشم همه وقت همه جا من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم ........ تو بدان اين را تنها تو بدان تو بيا تو بمان تنها تو بمان جاي مهتاب به تاريكي شب ها تو بتاب من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند اينك اين من كه به پاي تو در افتادم باز ريسماني كن از آن موي دراز تو بگير تو ببند! ..... تو بخواه پاسخ چلچله ها را تو بگو قصه ابر و هوا را تو بخوان تو بمان با من تنها تو بمان ............. در رگ ساغر هستي تو بجوش من همين يك نفس از جرعه جانم باقيست آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش! فريدون مشيري (رها)
+ نوشته شده توسط در دوشنبه دوم بهمن 1385 و ساعت
9:24 |
|
|